تا جمالش دیده ام حیران شدم / همچو زلفش بی سر و سامان شدم(شاه نعمت الله ولی)
تا جمالش دیده ام حیران شدم همچو زلفش بی سر و سامان شدم
آفتاب حسن او چون رو نمود من چو سایه از میان پنهان شدم
جام درد درد عشقش خورده ام مبتلای درد بی درمان شدم
مطرب عشاق شعری خوش بخواند من به ذوق آن غزل رقصان شدم
در خرابات فنا مست و خراب همدم ساقی می خواران شدم
نقد گنج عشق او دارم از آن ساکن کنج دل ویران شدم
بنده ی سید شدم از جان و دل در دو عالم لاجرم سلطان شدم
+ نوشته شده در شنبه سوم آذر ۱۳۸۶ ساعت 16:44 توسط محمدسعید
|